پــله پــله تا ـخــدا

وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُواْ لِی وَلْیُؤْمِنُواْ بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ

پــله پــله تا ـخــدا

وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُواْ لِی وَلْیُؤْمِنُواْ بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ

پــله پــله تا ـخــدا

"بسم رب الحسین"
ادخلوها بسلام آمنین
سیب سرخ بهشتی هدیه ای بود از آسمان برای حسین (ع) که عاشورا با وی بود.
هرکس طالب عطر این سیب باشد،آن را سحرگاهان در حرم حضرتش خواهد یافت...
امام سجاد(ع)

***

اللَّهُمَّ طَهِّرْ قَلْبِی مِنَ النِّفَاقِ
وَعَمَلِی مِنَ الرِّیَاءِ
وَلِسَانِی مِنَ الْکَذِبِ
وَعَیْنِی مِنَ الْخِیَانَةِ
یا علی مدد

زندگی بی مکث جریان داره...

پنجشنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۹، ۰۹:۰۲ ب.ظ

یکهویی بی هوا، دلم پر زد این سمت و خودم را اینجا رها دیدم، بین سیب سرخ گذشته...

این روزها زندگی بی مکث جریان داره، بی رحمانه نفس هایمان را به شماره انداخته و من شدیدا احتیاج دارم به خلوتی دور از هر آدمیزاد، تا که فریاد بزنم و به دنیا بگویم بایستد!!

بایست دنیا! بایست! 

بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن

جمعه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۰۱:۲۹ ب.ظ

همیشه همه جا حرف از کودک درون زده می شود...کودکی که باید همیشه بیدار باشد..اما مدتی است کودک درون من هم آغوش زن درونم شده است! حالا بار مسئولیت های زیادی بر دوش خود احساس می کند ..

زن درونم که بیدار شده، دیگر خودخواه نیست، دیگران را به خود مقدم می داند، تا غذا نپزد و ظرفها را نشودید وخانه را رفت و روب نکند،به کار های شخصی نمی پردازد...زن درونم عجیب موحودی است! درست است برای بیدار شدنش تاوان سنگینی دادم و دلی سنگ شده که شاید اثرش تا پایان عمر همراهم باشد اما حالا لبخند رضایت مادر و نگاه احترام آمیز پدر و اطرافیان را به دست آورده ام..

تجربه های تلخ در لحظه دل شکنند ولی مدتی که بگذرد، یک لبحند تلخ از آن ها باقی می ماند و کوله باری تجربه که می تواند راهگشای آینده باشد...


پ.ن:احتمالا این آخرین پست سیب سرخی باشد...التماس دعا دارم و البته حلالیت..برای دل این سیب ما هم دعا کنید عاقبت بخیر شود..

شاید باشم اما در گوشه ای دیگر :)

معرفت

چهارشنبه, ۷ فروردين ۱۳۹۸، ۱۰:۳۵ ب.ظ

به ربان خودشان،معرفت از ریشه عرف به معنای شناخت است... ادعای معرفت می کرد؛که همه او را یه معرفتش می شناسند

من اما جز بی معرفتی از ایشان ندیدم...

به خدا می سپارمش...

مثل کوه پشت و پناه منی ❤

دوشنبه, ۵ فروردين ۱۳۹۸، ۰۲:۳۳ ب.ظ

امروز اتفاقی افتاد که بیش از پیش به وجود نعمتی که داشتم پی بردم... حالا بیش از پیش به پدرم ،پشت و پناه زندگیم ایمان دارم و مطمئنم حرفی بدون صلاح فرزندشان نمی زنند... ما آینه را می بینیم و پدرها خشت خام... 

*تولدت مبارک مرد زندگی من*

ر...ه...ش

شنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۷، ۰۶:۴۸ ب.ظ

ایلیا با انگشت سبابه، سوراخی درست می کند روی ماسه های خیس پایین دست چشمه درازلش. دستش را در خاک فرو می کند.انگشت ش در نرمی خاک مرطوب  می لغزد و آرام می شود.

- یعنی من الان وصل شدم به بابایی شما..پس او هم زنده است؟!

-بله ایلیا جان.

گریه ام می گیرد.بویی از خاک خیس زیر انگشت م بلند می شود که مرا به یاد پدر می اندازد.شاید وقتی غروب ها باغ چه را آب می داد. شاید برگردد این بو به نسل هایی قبل تر که خانه هاشان کاهگلی بود...بوی خاک خیس...

ایلیا زیر لب دارد سلام می کند.