پــله پــله تا ـخــدا

وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُواْ لِی وَلْیُؤْمِنُواْ بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ

پــله پــله تا ـخــدا

وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُواْ لِی وَلْیُؤْمِنُواْ بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ

پــله پــله تا ـخــدا

"بسم رب الحسین"
ادخلوها بسلام آمنین
سیب سرخ بهشتی هدیه ای بود از آسمان برای حسین (ع) که عاشورا با وی بود.
هرکس طالب عطر این سیب باشد،آن را سحرگاهان در حرم حضرتش خواهد یافت...
امام سجاد(ع)

***

اللَّهُمَّ طَهِّرْ قَلْبِی مِنَ النِّفَاقِ
وَعَمَلِی مِنَ الرِّیَاءِ
وَلِسَانِی مِنَ الْکَذِبِ
وَعَیْنِی مِنَ الْخِیَانَةِ
یا علی مدد

آخرین آپـ
  • ۹۵/۱۰/۰۲
    :)

مــــصطفیِ گمنام...

چهارشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۷:۱۵ ب.ظ


اولین بار با او در قطار راهیان نور آشنا شدم.بعد از اینکه در کوپه مان مستقر شدیم،حاطره کوتاهی از او که زینت بخش دیوار کوپه بود،توجهم را جلب کرد..خاطره ای که تا مدتها مرا درگیر خود کرده بود...


او بعد از مراسم عروسی همه پولهای جمع شده را در بسته هایی قرارداده و به دوستش گفته بود به خانواده شهدا برساند.. خیلی برایم جالب بود،این سطح گذشت واقعا حیرت انگیز بود،هرچه فکر کردم دیدم واقعا کار سختی است که آدم از این همه پول بگذرد  و در راه شهدا خرج کند ....


وقتی به مقصد رسیدیم و سوار اتوبوسهایمان شدیم تا سفرنور را آغاز کنیم،پلاکهایی را آوردند که مزین به نام شهیدان بود و هرکس پلاکی را برمیداشت،گویی آن شهید بود که ما را انتخاب میکرد..
من آخرین نفرهایی بودم که پلاکم را برداشتم ...خشکم زد،،اسم آن بزرگوار بر روی پلاک خودنمایی میکرد،چیزی از او نمیدانستم تنها همان خاطره ی درون کوپه باعث شده بود تا ارادت خاصی به ایشان پیدا کنم..همین برایم کافی بود تا باشهیدم بیشتر آشنا شوم..
در جنوب،به هر منطقه جنگی که می رفتیم او را واسطه قرارمیدادم،پلاکش را در دستهایم می فشردم و ....


هرجا که پا میگذاشتم به دنبال قتلگاه شهیدم میگشتم اما غافل از انکه محل شهادتش  جایی دیگر است و پیکر مطهرش ...

سفرتمام شد اما شیرینی و حلاوت آن فراموش شدنی نبود ...

پس از کمی تحقیق متوجه شدم ایشان روحانی جوانی در جبهه بودند و فهمیدم انتشارات شهید هادی کتابی برای نشان دادن قطره ای از دریای بیکران علم،معرفت و زندگی ایشان منتشر کرده،برای شروع نمابشگاه لحظه شماری میکردم تا کتاب ایشان را تهیه کنم..
لحظه ای که کتاب را دیدم،گویی در آسمان پرواز میکردم و دوباره لحظات تکرارنشدنی آن هفته پربرکت برایم تداعی شد.
به دانشگاه که آمدیم دیدم یادمان جنوب برپا کرده اند.رفتن به آن مراسم و دیدار همسفران و راویان محترم و شنیدن صحبتهای سردار حسنی و پخش کلیپ سفر،هواییم کرد  ...
کتاب را شروع کردم.هر خاطره اش برایم جذاب و دوست داشتنی بود...تازه با شخصیت چنین انسان وارسته و بزرگواری آشنا میشدم که در سن جوانی همه این مراحل را طی کرده بود،زندگیش برایم جالب ، زیبا و باورنکردنی بود..از خودم خجالت مبکشیدم،او هم در همین دوران بود و به آن همه معرفت دست یافته بود اما ماجوانان امروزی.. .
در لحظه لحظه زندگیش حضور اهل بیت را میشد احساس کرد . اصلا گویی او از همان اول برای کاری بزرگ پا به این جهان فانی نهاده بود .
در کودکیش به مدت یک روز از دنیا رفته بود! و در اوج نا امیدی همگان و با عنایت و الطاف الهی دوباره چشمانش را به این جهان گشود....
چه بسیار جوانان و حتی بزرگانی کلامش در آنان اثر کرده بود و هدایت شده بودند.چه عملیاتهای بزرگی که در آستانه شکست قرار داشتند اما با کلام این شهید و نفوذ آن در قلب رزمندگان اسلام،نتیجه عملیات به کلی تغییر کرد؛حتی فرماندهان هم به این مسئله اعتراف کرده اند...
او برای اینجا ساخته نشده بود،از اول هم آسمانی بود،گویی از همان ابتدا اهل بیت او را برای خود برگزیده بودند،ارادتش به بانو فاطمه الزهرا(س) مثال زدنی نیست..هیچ چیز نمی تواند ارادت وی به مادر را توصیف کند...
برای همین در گمنامی تمام به شهادت رسید،برای همین برایش حتی مراسمی گرفته نشد!..

ماجرای شهادتش هم بسیار عجیب است،او از چند روز قبل می دانست به شهادت می رسد،با فداکاری او و دوستش شهید سلیمانی و رزمنده دیگر جان چندین انسان نجات پیدا کرد..
قبل از شهادتش به برادرش گفته بود:"از خدا خواسته ام گمنام باشم.از خدا خواستم که بدن من یه جایی بمونه که نه دست شما بهش برسه نه دست عراقیا!!"
عجیب اینکه در تفحصها حتی پیکر دوستانش پیدا شد اما پیکر او همچنان از چشم ها پنهان ماند...یکی از فزماندهان که تلاش بچه های تفحص برای پیدا کردن پیکر ایشان را دیده بود ،بهشان گفت:

"زیاد خودتان را خسته نکنید.بعضی وقتها خود شهدا نمی خواهند برگردند!
من مطمئن هستم که مصطفی انتخاب کرد.او درجه ای بالاتر را برگزید.ارادت آقا مصطفی به مادر سادات باعث شد که مثل مادرش گمنام باشد.
او گمنامی را از خدا خواسته بود. و خدا بنده ی خالصش را حاجت  روا به میهمانی خود دعوت کرد..."

گویی ملائکه این بندگان خالص درگاه خداوند را با جسم و جان به ملاقات پروردگار برده اند ..

همه لشکر امام حسین ناراحت بودند.هیچ کس لشکر امام حسین را بدون آقا مصطفی تجربه نکرده!
اما در این میان هیچ کس مثل حاج حسین خرازی نبود.او مثل اینکه برادرش را از دست داده باشد گریه می کرد.
رفاقت آن دو مثال زدنی بود.یکی گفته بود:

"مصطفی و حسین مکمل هم بودند.آنها دوبال بودند تا بسیجیان دریا دل را به اوج برسانند."
حالا این ناراحتی حاجی بی دلیل نبود...


حتی و صیت نامه اش هم درس انسان سازی است...
او کسی نیست جز سرلشکر شهید "مصطفی ردانی پور"...
او را نمی شناختم..اما حال به جایگاه رفیع او و دیگر شهدا غبطه میخورم...

با این بخش از کتاب سخنم را به پایان میبرم:



"...خبر شهادت او را کسی اعلام نکرد!صدا و سیما اطلاعیه ای نداد!مراسمی هم برای او نگرفتند.برای مصطفی اگر کسی اشک ریخت،در خفا بود؛در تنهایی و سکوت!.
گویی گمنامی میراثی است  که به همه ی عاشقان حضرت صدیقه ی طاهره عنایت می شود!"



اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک  
اللهم صل علی محمو و آل محمد و عحل فرجهم..
برای این شهید بزرگوار صلوات و حمدی هدیه کنید.
خواندن کتاب "مصطفی" را به همه شما توصیه می کنم.

  

  • سیب سرخ

یادگاری  (۰)

یادگاری فراموش نشه!

السلام علیک یا فاطمه الزهرا

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">