پــله پــله تا ـخــدا

وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُواْ لِی وَلْیُؤْمِنُواْ بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ

پــله پــله تا ـخــدا

وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُواْ لِی وَلْیُؤْمِنُواْ بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ

پــله پــله تا ـخــدا

"بسم رب الحسین"
ادخلوها بسلام آمنین
سیب سرخ بهشتی هدیه ای بود از آسمان برای حسین (ع) که عاشورا با وی بود.
هرکس طالب عطر این سیب باشد،آن را سحرگاهان در حرم حضرتش خواهد یافت...
امام سجاد(ع)

***

اللَّهُمَّ طَهِّرْ قَلْبِی مِنَ النِّفَاقِ
وَعَمَلِی مِنَ الرِّیَاءِ
وَلِسَانِی مِنَ الْکَذِبِ
وَعَیْنِی مِنَ الْخِیَانَةِ
یا علی مدد

آخرین آپـ
  • ۹۵/۱۰/۰۲
    :)

خواستم بنویسم که...

شنبه, ۱۰ فروردين ۱۳۹۲، ۱۲:۱۹ ب.ظ

«بسم رب الحسین»

خواستم بنویسم که ،از دست دادن آدم هایی که یک عمر با آنها زندگی کرده ایم و دوستشان داشته ایم ، ،شاید یک جورهایی شیرینی و لذت خیلی از خاطره های خوبی که در آن سال داشته ایم را از ما بگیرد، فکر کردن به اینکه آن آدم ها دیگر نیستند، حتی یک لحظه تصور اینکه دعای خیر و آرزوی عاقبت به خیری آنها بدرقه ی راه آدم نمیشود یک عالم غم و غصه با خودش به همراه دارد،

اما از یک طرف وقتی نگاه میکنی که تو در این وابستگی ، در این دوست داشتن ، در این احترام گذاشتن ها کم نگذاشته ای - هرچند وظیفه ات بوده - باعث دلگرمی میشود، وقتی میبینی روز قبل می ری خونشون،کنارشون مینشینی، دست و صورتشون را بوسه میزنی،بهشون شیر میدی و دعایشان توراشادمی کند،ونگاهش همواره به دنبالت روانه است،بدون اینکه فکر کنی که شاید دیگر فردا این لحظات را نداشته باشی ، احساس افسوس را از آدمی میگیرد.حتی اگر شده به اندازه ی همان ساعتهایی که در روز اخر عمرشان با انها سپری کرده ای...

خوشحالم که به عینه فهمیدم که این دوست داشتن هست، این که تا آخرین لحظه با آنها باشی وهر هفته کنار مزارشان مهمان باشی، شاید همه ی اینها نشان دهد که آن ها هم به همین اندازه من را دوست داشتند، شاید همین حسی که امروز در من شکل گرفت ، همین افکاری که دوباره در ذهن من هست، همین به خود آمدن های دوباره، همه مدیون همین محبتی بود که وجود داشت،آگاه شدن ، بیدار شدن، به یاد آوردن خیلی چیزهایی که شاید فراموش شده...

خواستم بنویسم که چقدر غمگین است که حتی صدا کردن باباحاجی و مادربزرگ هم برای آدم یک حسرت شود،

خواستم بنویسم که چقدر دلگیر است وقتی که میبینی از این به بعد چراغ خانه ی انها خاموش میشود،

خواستم بنویسم که عید چقدردلگیر است،وقتی بوی ماهی پلوباسبزی مادربزرگ بشود حسرت یک عمر زندگی،

خواستم بنویسم که شاید تابستان ها از این به بعد به اندازه ی تمام عصرهای پنجشنبه و جمعه ی زندگی دلگیر باشد وقتی قرار نیست که به دیدن باباحاجی و مادربزرگ برسد...

اما بعد دیدم تووی ذهنم من خیلی چیزهای بهتری هست...تووی ذهن من مامان بزرگ لبخند زنان و میوه به دست به سویم می آید و برایم دعا می کند....باباحاجی نشسته روی تشکچه مخصوصش...سماور گوشه ی اتاق روشن است و بوی چای تازه دم می اید ...و عصایش کنار خانه خودنمایی می کند...

حیاط همان حیاط سابق است...گل ها همه شکفته اند..بوی گل یاس تمام حیاط را پر کرده...ما هنوز همان نوه های بی شیله پیله هستیم...همه هستند...من هم احتمالا نشسته ام کنار پنجره یا...یک جایی که همه را میبینم..همه خوشحالیم ...خیلی خوشحال...انگار که هیچ چیز حتی مرگ نمی تواند ما را از هم جدا کند...

خوبی اش این است که اگر تمام دنیا با هم یک دست شوند هم ،  نمیتوانند خاطره های خوب  را از آدم بگیرند...

تاریخ نوشت: نوشته شده در غروب اولین روز سال نود و دو ، بعد از مراسم یادبود مامان بزرگ برای تحویل سال جدید..یک سال و یازده ماه بعد از فوت باباحاجی ، دو ماه و سه روز بعد از سفر همیشگی مامان بزرگ.

 

  • سیب سرخ