پــله پــله تا ـخــدا

وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُواْ لِی وَلْیُؤْمِنُواْ بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ

پــله پــله تا ـخــدا

وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُواْ لِی وَلْیُؤْمِنُواْ بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ

پــله پــله تا ـخــدا

"بسم رب الحسین"
ادخلوها بسلام آمنین
سیب سرخ بهشتی هدیه ای بود از آسمان برای حسین (ع) که عاشورا با وی بود.
هرکس طالب عطر این سیب باشد،آن را سحرگاهان در حرم حضرتش خواهد یافت...
امام سجاد(ع)

***

اللَّهُمَّ طَهِّرْ قَلْبِی مِنَ النِّفَاقِ
وَعَمَلِی مِنَ الرِّیَاءِ
وَلِسَانِی مِنَ الْکَذِبِ
وَعَیْنِی مِنَ الْخِیَانَةِ
یا علی مدد

آخرین آپـ
  • ۹۵/۱۰/۰۲
    :)

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

جمعه, ۱ مرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۲۹ ب.ظ

 

·         دیرم شده است و ایستگاه اتوبوس هم پر ادمهایی که هرکدام به سمت مقصدی نامعلوم انتظار اتوبوس را می کشند.پس از چند دقیقه اتوبوس خودنمایی میکند و در پشت چراغ قرمز متوقف میشود.با سیل جمعیت اتوبوس مرا همچون نهنگی گرسنه در خود می بلعد. همه جور ادمی به چشم میخورد؛

پیروجوان،دانشجو وکارمند،بیمار و پزشک و یا حتی زایران امامزاده.

·         ایستگاه اتوبوس وسعتی به اندازه ابدیت دارد.جمعیتی که انتظار اتوبوس را می کشند ،اشکهایشان روان است.این بار عجله ای در کار نیست.این عشق است که همه را چشم انتظار کرده است.اتوبوس از راه می رسد و باران با سرعت بیشتری بر روی گونه های مسافران می بارد. این بار اتوبوس نمی بلعد،مسافرانش را در اعوش می کشد،انقدر مهربانانه تا به کسانیکه از پشت شیشه ها درون را می نگرند،ارامشی هدبه دهد،یعنی که این مسافران قلب منند.اتوبوس احساس خوشبختی می کند و مسافر در پناهش همه دلتنگیهارا پشت سر می گذارد وتنها به  مقصدی که همچون خورشید تابان و درخشان است، می اندیشند..

مسافران همه یکجورند...

·         مسافران همه در هم فرورفته اند تا بلکه کسی دیگر هم بتواند سوار شود و به مقصدش برسد؛مقصدی که برای هرکس بادیگری متفاوت است و هدفهاهم گوناگون...

مسیر آسفالت شده است و حتی گاهی درختانی سبز قد برافراشته اند تاهوای پاک را به ما که با بی رحمی میرانشان می کنیم هدیه دهند.عرق شرم از سخاوت طبیعت بر پیشانی ام می نشیند و خیره می شوم به ماشینهایی که گاهی با صدای بوق ممتد ماشینسان شیشه سکوت را بر سر هم نوعان خود می شکنند و بازهم سکوت طبیعت را می طلبم.شاید ان محسمه سفیدپوش میدان هم به همین علت بالش را برسر خود فشار میدهد ؛او از دست بی صبریها به ستوه امده و ارامش می جوید...

·         ارامش همه جا موج می زند.حتی مسافرانی که در هم فرورفته اند،نگاه های عاشقانه به هم می کنند و بدون هیچ بد رفتاری ریشه های صبررا محکم تر می کنند اخر مقصدشان صبر است و هر رفتاری جز این تعجب برانگیز.از بادکولر خبری نیست و افتاب سوزان قدرت نمایی می کند.هرازگاهی نخل هایی هم دستهای نیاز خود را به اسمان دراز می کنند؛شاید از خدا التماس گویان میخواهند با مسافران به مقصد بروند *

جاده اسفالت نیست .گاه و بیگاه مسافران به هوا پرتاب می شوند و این شاید بهترین راه برای هضم وعده غذایی است.مسافران این وضعیت را با عشق زیبا می کنند.مقصدشان جز نور نیست...

·         راننده با صدای بلند ایستگاه اخر را یاد اور میشود و همه پیاده میشوند.زایر امامزاده هم در بین مسافران به چشم میخورد.

·         راننده نیازی ندارد تا مقصد را یاد اوری کند.چشم های اشک بار مسافران خود گواه وصال مقصد است.
مسافران در سرزمین فرات سیل به راه انداخته اند.

گنبد طلایی حریم چشمهارا ستاره باران کرده است.

خدایا چقدر از بهشت حسین تا دنیای فانی فاصله است...

چقدر انجا همه چیز زیباست...


+ از نوشته های بعد از سفر..

* مرز ایران و عراق


  • سیب سرخ

یادگاری  (۶)

یاد سفر اربعین افتادم
سیب سرخ:
خوش به سعادتتون...
از نجف
تا
کربلا
پای پیاده....
آفرین؛ مثبت به شما +

👍👍👍
  • عطر سیب یار
  • اللهم ارزقنا... 

    سیب سرخ:
    ان شاالله....
  • فاطمه فاطمی
  • جلوی مقبره شهدای گمنام، قبل از سوار شدن به اتوبوس، مامان فاطمه من را هم که بغل کرد گریه اش گرفته بود.
    مامان باباها نگران بچه هایشان نبودند، این عشق امام حسین بود که اشک شده و از چشم هایشان سرازیر بود.
    می دانم نشستن توی این اتوبوس آرزوی خیلی هاست. کاش به حق امام حسین، سعادت این زیارت قسمت همه ی آرزومندانش بشود. 
    مخصوصا آن ها که با شنیدن سفر من اشک در چشم هایشان حلقه زده بود.

    این از اولین صفحه های سفرنامه ی کربلاست.
    سیب سرخ:
    سلام همسفر کربلا و دوست عزیزممممممممم
    چقدر زود گذشت نه ؟…کم کم کربلای ماهم یکساله میشه....
    وای فاطمه...
    خاطرات اون روز شروع برام تازه شد... شروع سفر بی پایانمون از کنار مرقد شهدای گمنام... اصلا چقدر عجیب تاروپود سفرمون با شهدا گره خورده بود...
    من که هنوز هم باورم نمیشه...
    دوست دارم یکروز از صبح تا شب کنار هم بنشینیم ، باهم دفترهامونوو مرور کنیم و بعد هی اشک بریزیم و بخندیم و بمیریم و زنده بشیم...
  • رفاقت به سبک شهید
  • قسمت بشه ببینمت تو حرم :)
    سیب سرخ:
    ان شاءالله :`)
  • محمد آذرکار
  • انشاءا... شب های جمعه تمام عاشقان در حرم ارباب برای فرج منتقمشون دعا کنند.
    اللهم عجّل فرجـه
    سیب سرخ:
    اللهم عجل لولیک الفرج ..

    السلام علیک یا فاطمه الزهرا

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">