پــله پــله تا ـخــدا

وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُواْ لِی وَلْیُؤْمِنُواْ بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ

پــله پــله تا ـخــدا

وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُواْ لِی وَلْیُؤْمِنُواْ بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ

پــله پــله تا ـخــدا

"بسم رب الحسین"
ادخلوها بسلام آمنین
سیب سرخ بهشتی هدیه ای بود از آسمان برای حسین (ع) که عاشورا با وی بود.
هرکس طالب عطر این سیب باشد،آن را سحرگاهان در حرم حضرتش خواهد یافت...
امام سجاد(ع)

***

اللَّهُمَّ طَهِّرْ قَلْبِی مِنَ النِّفَاقِ
وَعَمَلِی مِنَ الرِّیَاءِ
وَلِسَانِی مِنَ الْکَذِبِ
وَعَیْنِی مِنَ الْخِیَانَةِ
یا علی مدد

محله بنده نواز!

دوشنبه, ۲ آذر ۱۳۹۴، ۰۸:۳۱ ب.ظ

به لطف اجلاس GECF روزی که قرار بود دوفصل امتحان مدارالکتریکی داشته باشیم و همگی برسر می زدیم برای تحویل پروژه های برنامه نویسی، ان هم درشرایطیکه با امتحان سخت ریاضیات مهندسی یکشنبه را پشت سرگذاشته بودیم،دوشنبه خانه نشین شدیم ونفس راحتی کشیدیم!:)
این یک روز تعطیلی باعث شد تا کارم بعداز یکسال به بانک بیفتد و برای افتتاح حساب به بانک ... مراجعه کردم .
بانک پربود از مادربزرگها وپدربزرگهای مهربانیکه بعضیهاشان با پسران ودخترانشان امده بودند.از قضا حقوق بازنشسته ها بهانه این گرد همایی بود.آخرین صندلی خالی ردیف سه تایی را نشان کردم و نشستم.پیرزنی که مثل بقیه مهربانی از رویش می بارید بعدازاحوال پرسی با خانمی کنارم نشست.ازمن نوبتش را پرسید و بعد شروع کرد به صحبت کردن از زندگیش؛گوییا این لحظه های انتظار بهانه ای شده بودند تا گوش شنوایی بیابد برای درددل هایش...
میگفت خانه اش را برای ساخت زیرگذر... شهرداری با مبلغ کمی خرید واوهم باان پول دیگردراین محله نتوانست خانه ای بخرد و دامادش در تهرانپارس خانه ای گرفت.بلندگو شماره190 را صدازد و حاج خانم بعد از مکث گفت که عاشق اینجاست و باحاجی اش در تک تک این کوچه ها وخیابان خاطره دارد. اسم میدان را که میشنودانگاردوباره جوان شده باشد وبه همین خاطر حاضر به تعویض شعبه بانکی اش نشده بود و در برابر اصرار بچه ها کوتاه نیامده.ذکر لبش مدام صلوات بود؛به همه جا طوری نگاه میکرد که انگارحاجی کنارش نشسته و باهم امده اند تاحقوق بازنشستگی بگیرند ..
او ازخاطرات دلنشین زندگیش میگفت و از عشقش به محله و خاطرات دلنشین گذشته ها و من فکرمیکردم که چقدر دلتنگ صحبتهای مادربزرگها شده بودم..
او اینقدر با احساس صحبت میکرد که باورم نشد 15سال است ازاین محله رفته اند.
"ازخانه که بیرون می ایم خودم رو به خدا می سپرم تا سالم برگردم" من هم لبخندی زدم و برای سلامتی اش وسلامتی همه بزرگان دعا میکردم 
"شماره 199 به باجه پنج"
و این یعنی پایان هم صحبتی ها .
من رفتم به باجه ، اوهم منتظر شماره201 و باخود فکرکردم که چقدر محله ام رادوست دارم و ناشکریهایم را قورت دادم.

گاهی اوقات لحظه های انتظار دلنشین اند.میتوانندتبدیل بشوند به هم صحبتی های خودمانی..



امدم خانه،پدرم هم آمدند و بعداز نمازبه من گفتند:"همیشه خدارا شکر کن.چقدر شکرمیکنی؟!"
و من خجل زده از افریدگارم گفتم"نه انقدر که شایسته ذات اوست.."
شکرلله گفتم و فکرکردم که چقدر خدا زیبا پازلهای کلاس درسش را کنارهم می چیند.
امروز کلاس درس تعطیل بود اما کلاس درس زندگی همیشه دایر است و هیچ اتوبانی و اجلاسی آن را کنسل نمی کند.
خدایاهزاران بار شکرت:)
  • سیب سرخ

یادگاری  (۱)

  • بانوی گمنام
  • سلام اخی چقدر شیرین و دلتنگ کننده
    در مورد قسمت اخر مطلبتون تا یادم میاد ناشکری کردم ! :(
    پاسخ:
    سلام دوست عزیزم
    خیلی ممنون
    خودم  هر چی فکرمیکنم کفه ناشکریهام سنگین تر بوده...:(

    السلام علیک یا فاطمه الزهرا

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی