پــله پــله تا ـخــدا

وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُواْ لِی وَلْیُؤْمِنُواْ بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ

پــله پــله تا ـخــدا

وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُواْ لِی وَلْیُؤْمِنُواْ بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ

پــله پــله تا ـخــدا

"بسم رب الحسین"
ادخلوها بسلام آمنین
سیب سرخ بهشتی هدیه ای بود از آسمان برای حسین (ع) که عاشورا با وی بود.
هرکس طالب عطر این سیب باشد،آن را سحرگاهان در حرم حضرتش خواهد یافت...
امام سجاد(ع)

***

اللَّهُمَّ طَهِّرْ قَلْبِی مِنَ النِّفَاقِ
وَعَمَلِی مِنَ الرِّیَاءِ
وَلِسَانِی مِنَ الْکَذِبِ
وَعَیْنِی مِنَ الْخِیَانَةِ
یا علی مدد

آخرین آپـ
  • ۹۵/۱۰/۰۲
    :)

سفرت به خیر اما...

پنجشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۴، ۰۳:۳۶ ق.ظ

امشب شب خداحافظی است؛

و تو شانه به شانه همسرت راهی مشهد می شوی..

امشب آسمان سیاه ترازهمیشه است و ابرها هلال ماه را در قفس انداخته اند...

امشب بدون حضورت نشستن پای لپ تاپ لذتی ندارد؛وقتی دیگر کسی نباشد که بگوید "یک ربع دیگه پا میشی!"وبعدمن با استرس و دلهره فراوان به خیال خودم یک ربعه همه کارهایم راکردم غافل از آنکه همیشه این یک ربع ها حداقل یک ساعت به طول می انجامیدند...

امشب دو دهه از زندگیم پیش چشمانم مرور می شوند و تورا در قاب خاطره هایم مرور می کنم ؛ و جز خوبی چیزی به یاد ندارم...حتی دعواهای دونفره خواهرانه مان هم شیرین بودند مخصوصا حلالیت های بعدش و این جمله معروف"برای تمام عمر حلال!":)

امشب هفت روزمانده  تا تو در آشیانه ات بال می بگشایی و من اینجا دلتنگ همه شادیها و گریه هامان..

چقدر بیست و دو بهمن ها را و روز قدس هارا و نمازهای آقا را دوست داشتم وقتی از خواب بیدارم میکردی؛دستانم را می گرفتی و با بقیه راهی خیابان انقلاب برای راهپیماییها و یا خیابان وصال ومصلی برای نماز می شدیم؛حرم امام خرداد هاهم که دیگر جای خود دارد...چقدر در دانشگاه تهران باهم خاطره داریم و باهم پرسه می زدیم آنجا...پیتزایی را که دونفره در میدان انقلاب خوردیم و آن آب طالبیهای خوشمزه دو نیی را هیچوقت از یاد نمی برم؛امسال دیگر ذرت مکزیکی های دونفره مان و بحث درباره اینکه کجا خوشمزه تر است،به هیچ نتیجه ای  نمیرسند!

ترنجستان و سوره مهر و پاتوق کتاب و پاساژ مهستان وخیلی جاهای هیجان انگیز دیگر،بدون وجودت صفایی ندارند وقتی نگاه هایمان باهم یه کتابها گره نخورد...

نمایشگاهها همیشه بخش خوب زندگیمان بودند...از نمایشگاه کتاب و گشتنها وخستگیهایش و بعد لذت ولوشدن کف مترو و ورق زدن کتابها،نمایشگاه قران وحس زنده شدن روح و جان،نمایشگاه مطبوعات وغرق شدن در سیل مجلات ،نمایشگاه دیجیتال و دیدنت پشت غرفه در  تلاش و تکاپو...همه اینها هیچ وقت از یادم نخواهند رفت ..

راستی حتی اگر این قلب زیبا را به من هدیه نمیدادی،بازهم چیزی از عشق خواهرانه ات و یا آن حس مادرانه ای که خواهران بزرگتر به ته تغاریها دارند،کم نمیشد...

هنوز هم شرمنده آن روزهایی هستم که خسته از کار برمیگشتی اما به خاطر من خیابان انقلاب را زیر پامیگذاشتی و به کتابفروشیهای زیادی می رفتی وکتابهایم رامیخریدی تا من بدون دغدغه درس بخوانم و شما به همین راضی بودید...

امشب دیگر به پایان رسید یکسال شبهایی را که در برزخ بودم و نمیدانستم دوری ات را چه کنم...خیلی سالهای خوبی را کنارهم بودیم؛ان شاءالله دوباره در کنارهم قرار گیریم...

برو خواهر عزیزم

دست همسرت را سفت بفشار؛برو تا اشکهایم  سیل دیگری در پای تخت به راه ننداخته اند؛برو و به پشت سر نگاه نکن،تا دوباره رنج این دوری دوماهه تمام وجودم را در هم نشکند...برو تا نگاه آخرت برای همیشه نوازشگر چشمانم باشند...

برادر ندارم 

اما

حال بهتر از هر کس دیگری میدانم

دوری امام حسین علیه السلام

با حضرت زینب سلام الله علیها

و دوری امام رضا علیه السلام

با حضرت معصومه سلام الله علیها چه کرد...

تو که  چهارسال دانشگاه را مجاور حرم خواهر بودی ،حال برای کلاس درس زندگی راهی حرم برادر می شوی؛

برو خیالت تخت؛دلخوشم به آن وعده دیدار یک ماهه مان...

خدا پدر تکنولوژی را بیامرزد که حداقل مرهمی است برای این دوری خواهرانه..

بروخواهرم..اشک نریز،الان توباید خوشحال ترین  زن روی زمین باشی،آینده در انتظار توست ..بگذار لبخندت در قاب ذهنم همیشگی باشد...

 نگران من نباش،جای جای شهر بوی تورا می دهند،همه جا پر است از خاطره باهم بودنمان ...من اینجا هروقت دوریت را تاب نیاورم،به حرم حضرت عبدالعظیم پناه می برم و تو آنجا به شانه های پرمهر غریب الغربا...

ای کاش می شد تهران را با همه چیزش رها کرد و دنبالت روانه شد...اما چه کنم دست من نیست؟!..

من اینجا همچون گونی دست وپا بسته ام و تو نسیمی رها"..

برو خواهرم ؛از زیر قرآن ردشو،روی ماهت را خوب درآیینه نظاره گرباش تا مبادا پرده اشک چشمان من پاهایت را بلرزاند؛شیرینی راهت راهم از بشقاب بردار و دانه دانه اش را با یاد خاطره های شیرینمان نوش جان کن...برو عزیزجانم؛میخواهم تمام آب سدهای تهران را در کاسه دلم کنم و پشت سرت بر روی کاشیهای کوچه بریزم تا هرچه زودتر زودتر گرمای آغوشت را حس کنم...


حرم که می روی خواهر کوچکترت را از یاد نمی بری که؟!



+ این شعررا باهمان لحن بچه گانه ای که برایت میخواندم،بخوان!هیچ وقت فکرنمیکردم این شعر...:

به کجا چنین شتابان؟

گون از نسیم پرسید

- دل من گرفته زین جا

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان؟

- همه آرزویم اما

چه کنم که بسته پایم.

به کجا چنین شتابان؟

- به هر آن کجا که باشد

به جز این سرا، سرایم

- سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه‌ها، به باران

برسان سلام ما را

برسان...


  • سیب سرخ

یادگاری  (۱)

  • بانوی گمنام
  • سلام دوست خوبم زیارت قبول
    بابا اشک مارو هم در آوردی
    ان شالله خواهر خوب و بزرگوارتون خوش بخت بشن
    نفر بعدی ان شالله شما یه همسفر خوب تا بهشت
    سیب سرخ:
    سلام دوست مهربووونم:)
    خیلی ممنون ازاین دعای خوبت..همچنین شما:)
    از نعمتای بی پایا نخدا که هیچوقت شکرشو نمیشه به جااورد،داشتن دوستاییه که طلا دربرابرشون بی ارزشه.
    ان شاءالله کربلا روزیت:-*

    السلام علیک یا فاطمه الزهرا

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی