پــله پــله تا ـخــدا

وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُواْ لِی وَلْیُؤْمِنُواْ بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ

پــله پــله تا ـخــدا

وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُواْ لِی وَلْیُؤْمِنُواْ بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ

پــله پــله تا ـخــدا

"بسم رب الحسین"
ادخلوها بسلام آمنین
سیب سرخ بهشتی هدیه ای بود از آسمان برای حسین (ع) که عاشورا با وی بود.
هرکس طالب عطر این سیب باشد،آن را سحرگاهان در حرم حضرتش خواهد یافت...
امام سجاد(ع)

***

اللَّهُمَّ طَهِّرْ قَلْبِی مِنَ النِّفَاقِ
وَعَمَلِی مِنَ الرِّیَاءِ
وَلِسَانِی مِنَ الْکَذِبِ
وَعَیْنِی مِنَ الْخِیَانَةِ
یا علی مدد

دست های مهربان

سه شنبه, ۴ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۴۹ ب.ظ
از میدان که رد شدم چهره مهربان و مستاصلش که نمی توانست از هجمه ماشینها عبور کند توجهم رابه خودش جلب کرد.یادم آمد بچه که بودیم ازهم سلقت میگرفتیم برای رد کردن کوچکترها وبزرگترها ازخیابان که یکدفعه به من چشم دوخت وگفت کمکم کن رد شوم...
عرض خیابان زیادنبود اما هرقدمش چندین دقیقه طول میکشید.هرچقدر بیشتر دستانم را فشارمیداد صمیمیت بیشتری را حس میکردم ...عصایی نداشت...
از خیابان که رد شدیم مثل همه بزرگترهای مهربان شروع به دعا کردن کرد که خواستم بگویم همینکه این لیاقت را به من دادید از هزاران دعا بالاتراست...
بعد که آمدم آن مسیر کوتاه تا دانشگاه  را بدوم تا به کلاس برسم،دیدم ناگهان گریه ام گرفت آن هم غیر قابل کنترل ...
 آخر دل آدم که دست خودش نیست،وقتی سفرکند به دوران کودکی ناخودآگاه به یاد کسانی پرمیکشد که همه کودکی اش را پرکرده اند و اشک میریختم برای جای خالی باباحاجی و بخصوص مامان بزرگ..آنقدر که در طول آزمایشگاه هم هیچ چیزی متوجه نمیشدم و دوستم گفت حواست کجاست؟!
اما بعد یادم آمد امام حسین و امام حسن و حضرت زینب مادرشان را از دست دادند و چه رنجی...و از آنها مدد خواستم
آن موقع که نه اما الان یادم آمد رقیه سه ساله ای بود که فقط خواب بابایش را دیده بود...
  • سیب سرخ

یادگاری  (۳)

  • فاطمه فاطمی
  • خوشحالم دوباره اینجا نوشتی :)
    حواست همیشه پرت جاهای خوب دوستم... 
    خدا پدر و مادربزرگت رو رحمت کنه.
    پاسخ:
    فدات شم:-*
    خدا همه رفتگان رو بیامرزه..
    سلام
    واقعا آدم در حال و هوای متن قرار می گرفت
    خیلی خوب بود
    بعد از این همه تاخیر چسبید
    پاسخ:
    سلام
    خیلی لطف دارین
    موفق باشین
     رقیه سه ساله ای بود
     که فقط خواب بابایش را دیده بود...

    السلام علیک یا فاطمه الزهرا

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">