پــله پــله تا ـخــدا

وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُواْ لِی وَلْیُؤْمِنُواْ بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ

پــله پــله تا ـخــدا

وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُواْ لِی وَلْیُؤْمِنُواْ بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ

پــله پــله تا ـخــدا

"بسم رب الحسین"
ادخلوها بسلام آمنین
سیب سرخ بهشتی هدیه ای بود از آسمان برای حسین (ع) که عاشورا با وی بود.
هرکس طالب عطر این سیب باشد،آن را سحرگاهان در حرم حضرتش خواهد یافت...
امام سجاد(ع)

***

اللَّهُمَّ طَهِّرْ قَلْبِی مِنَ النِّفَاقِ
وَعَمَلِی مِنَ الرِّیَاءِ
وَلِسَانِی مِنَ الْکَذِبِ
وَعَیْنِی مِنَ الْخِیَانَةِ
یا علی مدد

آخرین آپـ
  • ۹۵/۱۰/۰۲
    :)

وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ

چهارشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۶، ۰۲:۳۳ ب.ظ

خدا عجب داستان عجیبی را برای زندگی ما انسانها رقم زده ، داستانی پر از شادی و غم، سختی و آسانی ، تلاش و ایستایی و ... و داستانی پر از حس های متقابل... داستان زندگی ما انسان ها پر از بالا و پایین است که هرکدام برای ساختن و آزمایش کردنمان..

هر روز آفتاب طلوع می کند و تا وقتی بخواهد به پشت کوه برود ، هزاران نفر برگی دیگر به داستانشان می افزایند ، کودکی متولد میشودبا داستانی جدید و یا دیگری می میرد و پایان!

 

قلبم از حرکت ایستاد ، توان سخن گفتن و ادامه دادن مسیرم را نداشتم وقتی خبر پر کشیدنتان را شنیدم ،وقتی به خاطر آوردم که نوه ای اینقدر دوست داشتید دختر باشد ، دیگر شاهد قد کشیدنش نخواهید بود ... نابود شدم وقتی خاطرات چند روز آخر که باهم بودیم را مرور کردم و خوشحالی تان برایم و آن شکلاتی که دادید و خواهرم که  گفت چه مادر شوهر خوبی دارم..!

رفتنان همه را به بهت برد هیچکس دیگر توان ایستادن ندارد و زندگی... حالا همه در غم از دست دادن عزیزی که نبودش در قلبمان حفره ای بزرگ شد ، می سوزیم.. اما همه می دانند که در چه جایگاه والایی هستید و به حالتان غبطه می خورند ، به خوابی که قبل از سفر از مولایمان حضرت علی علیه السلام دیدید و مولا خود شما را همراهی کرند.. خوش به سعادتتان بانو ... تو رفتی و همه اینجا داغدار نبودنت و پر کشیدنت..من که نبودم اما همه از چشم های گریان و سینه های سوزان بر مزارت و قرآن های چندین بار ختم شده در مراسمت برایم گفتند و من چقدر ناله کردم و گریه کردم از اینکه این مدت را با بی خبری طی کردم...

خاله مهربانم ، مراقبت از جانبازی 80 درصد با همه سختی هایش این سالها بر هیچکس پوشیده نبود ....

هنوز هم جگرم می سوزد و با اشک منتظرم تا کسی بیاید و بگوید دروغ بود..آخر تا به کی باید شاهد باشم که عاشقان امام زمان بدون دیدار رویش از این دنیا پر می کشند و هنوز او را ندیدیم...

خوس به سعادتتان که قبل از پر کشیدن به کربلا شتافتید و خوش به سعادتتان که هرروز توفیق زیارت حرم شاه خراسان را داشتید...

خدا را شاهد می گیرم که شنیدن داستان رفتنان آنقدر برایم داغی بزرگ بود که اگر استاد(آن انسان والایی که قادر به توصیف زحماتش نیستم ) که خدا بر سرراهم قرار داده نبودند و با صحبت هایشان آرام نمی شدم ، الان من هم به دنبالتان پر می کشیدم.. دیگر شوق زندگی در من خاموش شده بود و توان ادامه راه نداشتم وقتی دیدم شما هم رفتید...اما خوب می دانم که خدا رفتن بندگان پاکش را مایه بیدار شدن و هدایت دیگران می کند ...خیلی غافل بودم از همه چیز و شما چشمانم را گشودید...حالا با چشمانی گزیان فقط به دنبال یافتن راهی برای شاد کردنتان هستم...

خاله، مادر دوم هر کسی است و این سالها شما همیشه به ما به چشم دختر خودتان نگاه می کردید و همیشه دعایمان می کردید... جالا هنوز هم پیش خدا برایم دعا می کنید؟؟ برای راه سختی که در پیش دارم؟؟

دیگر می خواستم دست بکشم و توان ادامه دادن نداشتم اما استاد حرفهایی به من زدند که شاید الان نه ، ولی تا چند روز آینده دوباره سرپا بشوم و این بار برای خوش حال کردن شما تلاش هایم را مضاعف کنم... ای کاش پیشم می بودید و در خوشی ها و سختی های پیش رو مثل همیشه در کنارمان می بودید...

داغ باباحاجی و مادربزرگ و نبودنشان در کنارم همیشه بر دلم سنگینی می کرد و حالا غم شما افزون شد بر آن...

خدایا .. این دختری که می بینی ، ذره ذره و سنگ به سنگ روی هم گذاشتی تا شد این کوه صبری که ایستاده است ....مقاوم تر از قبل ولی در عین حال شکننده ... اقتدایم فقط به عمه سادات بود که الان می توانم راه بروم وگرنه عمه ام شاهد بود که با شنیدن خبر توان از پاهایم رفت و قلبم ایستاد و شوک بزرگی به من وارد شد که تا بیمارستان هم میخواست پیش رود و اشک امانم نمیداد اما ... اما چه کاری از دستم بر می آید ؟؟؟ فقط حسرت نبودشان را دارم و غبطه ای که به حال خوبشان می خورم... خوب می دانم که برای هیچ بنده ایت بد نمی خواهی... فقط می توانم زبان الکنم را به شکرت بگشایم بخاطر این انسان های پاک و شایسته ای که بر سر راهم قرار دادی تا از وجودشان هر چند به اندازه قطره ای بهره مند شوم...

 خدایا همه گذشتگان، باباحاجی، مادربزرگم و مادربزرگ استاد را مهمان سفره حضرت زهرا سلام الله علیها بفرما و به همه انسان های مانده صبری بده تا با داغ نبود عزیزانشان نابود نشوند...که تو خود مراقب همه هستی و به همه چیز احاطه داری.. ان معی ربی سیهدین ...

  • سیب سرخ

یادگاری  (۲)

  • گرافیست ارشد
  • بسیار بسیار عالی ...
    تصویر بالای وبلاگتون هم خیلی زیباست
  • صحبتِ جانانه
  • خدایشان بیامرزد ان شاءالله
    :(
    فاتحه میخونم براشون
    بلکه روزی برما فاتحه ای بخوانند مسلمانان

    السلام علیک یا فاطمه الزهرا

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">