پــله پــله تا ـخــدا

وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُواْ لِی وَلْیُؤْمِنُواْ بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ

پــله پــله تا ـخــدا

وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُواْ لِی وَلْیُؤْمِنُواْ بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ

پــله پــله تا ـخــدا

"بسم رب الحسین"
ادخلوها بسلام آمنین
سیب سرخ بهشتی هدیه ای بود از آسمان برای حسین (ع) که عاشورا با وی بود.
هرکس طالب عطر این سیب باشد،آن را سحرگاهان در حرم حضرتش خواهد یافت...
امام سجاد(ع)

***

اللَّهُمَّ طَهِّرْ قَلْبِی مِنَ النِّفَاقِ
وَعَمَلِی مِنَ الرِّیَاءِ
وَلِسَانِی مِنَ الْکَذِبِ
وَعَیْنِی مِنَ الْخِیَانَةِ
یا علی مدد

آخرین آپـ
  • ۹۵/۱۰/۰۲
    :)

۱۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سیب سرخ» ثبت شده است

روضه قرآنی*

شنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۵، ۰۷:۵۷ ب.ظ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ


فَرِیقًا هَدَى وَفَرِیقًا حَقَّ عَلَیْهِمُ الضَّلَالَةُ

إِنَّهُمُ اتَّخَذُوا الشَّیَاطِینَ أَوْلِیَاءَ مِنْ دُونِ اللَّهِ

وَیَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ ﴿۳۰﴾


[در حالى که] گروهى را هدایت نموده و گروهى گمراهى بر آنان ثابت‏ شده است

زیرا آنان شیاطین را به جاى خدا دوستان [خود] گرفته‏ اند

و مى ‏پندارند که راه‏یافتگانند (۳۰) 


+ شمشیر می زدند؛سنگ می زدند؛غارت می کردند

به نیت

قربه الی الله...


* سوره مبارکه اعراف / آیه 30


اَللّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ

دوشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۵، ۰۷:۱۶ ب.ظ

بسم رب الحسین

دستانم یخ یخ هستند.همیشه همین بوده،هروفت شوق زیاد و یانگرانی زایدالوصفی دارم همین می شود.حالا که دیگر حق دارند..،به اطرافم نگاهی میکنم تا پناهگاهی برای این سرما بیابم اما همه در خود فرورفته اند.تاب به هم زدن آرامششان را ندارم،پس به باد فراموسی می سپارمشان.دوباره به روبه رویم خیره می شوم اما تاب بالاآوردن سرم راهم ندارم.باری بر دوشم سنگینی میکند که تحمل بالااوردن سررا ازمن گرفته...دوباره فکرمی کنم و دودوتا چارتا اما این کار جز پشیمانی سودی ندارد..اینجا که می رسی باید با عقلیات وداع کنی که همه چیز بر قاعده عشق می چرخد...حاج آقا با بلندگوی روی دوشش جلوتر ازهمه پیش می رود.اوهم در این دریا غرق گشته و به آتشی که دروجودمان شعله ور میگردد توجهی ندارد.سید اما فرق دارد.مثل همیشه آرام راه می رود اما قطره های اشک را می توان روی صورتش دید ..او دارد خودش را آماده می کند تا مارا بسازد..

یک،دو،سه بازرسی را رد می کنیم و اشتیاقمان بیشتر،وقتی فکر کنی چندنفر می توانستند اینجا باشند و به حق شایسته تر ازتو،بیشتر به عقل شک میکنی...دیگر تاب نمی اورم.دوقدمی بهشت هستیم.روبه روی باب القبله حسین و سمت چپ هم تله زینبیه،شاید باید اسم اینجارا باب القبله الزینب می نامیدند.دیگر برای گریه به نوای سید و نوحه های کریمی و التماس های مطیعی نیازی نیست.اینجا خود روضه ی مکشوف است و طبق عقل نباید تهی از اینجا برگشت و این بار عشق نیز این را تایید می کند و خطوط موازی  عقل و عشق باهم تلاقی می کنند و درهم فرو می روند. دیگر آنجا زانوان تاب ایستادن ندارند افتادن را می طلبند اما باید تاب بیاورند،جلوی تل زینبیه که نباید از بی تابی و ناتوانی حرفی زد..

اشک ها  اجازه ادامه مسیر را نمی دهند و چادر راهم نمیتوان پناهگاهشان ساخت چرا که باید ادامه دهند"کنارقدم های جابر..."

از مسیر بیرونی به سمت حرم برادر راه می افتیم اما ... رو به روی برادر که بایستی هیچ نمی فهمی.حال که مینویسم هنوز حیرانم که آیا من واقعا آنجا بودم؟!کریمی می خواند"خدارو شکر محرمتو دیدم دوباره اقاجون"و من..

دیگر سید رهایمان می کند به حال خودمان.دستهای هم را میگیریم تا مبادا زمین بخوریم.

در ازدواج و عروسی شادیهای بسیاری نهفته،

شادیهایی که برای همه واضح و روشن اند...

اما 

این شادی تلخی نیز به همراه دارد،

تلخی غم فراق و هجران

تلخی دل کندن از کسانیکه سالها باهاشون زندگی کردی،به معنای واقعی کلمه!

این روزها این تلخی بیشترخودنمایی میکند

وقتی صورت گرفته مادر و غم صدایش چاشنی زندگی شده

و در نگاه پدر اندوه بینهایتی پنهان گشته

و خواهر دیگرم ،میلی به کاری ندارد

حتی میتوان از نگاه سرد خود عروس و بی حوصلگی های جدیدش این موضوع را درک کرد!

این تلخی جدایی وقتی بیشتر خودنمایی می کند

که فاصله ای به اندازه 900km  بین خواهر هابیندازد

هرچند شیرینی وصل به حرم امام قلبها را داشته باشد

ولی

حتی صفحه های تقویمم فهمیده اند که 40روز مانده تا دل کندن و دل بریدن!

و گویی این 40روز نیاز به  ختم چله دارند!

 

+وقتی چله دلتنگی همزمانه با دهه کرامت و انتهای این دلتنگی وصل امام دلهارو داره،باید از خود بانو حضرت معصومه سلام الله علیها مدد جست،درد دوری  را فقط کسی میداند که طعم فراق رو چشیده...

توضیح نوشت:خواهرم رهسپار مشهد الرضا می شوند...

* چه شده ست مرا که اینسان به یکباره

همچون آهویی افتاده ام به دام دلتنگی؟

حس غریبی ست، آری،‌ هوای گریه دارم باز
افسوس! که اشکم شده است حرام دلتنگی

 

دور زدن ممنوع ! :|

پنجشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۱۲:۲۵ ب.ظ

 

 

گاهی از اوقات، انسان آن قدر سرگرم ِ رسیدن به علاقه هایش میشود که

"نمیتواند از بالا به خود نگاه کند و وضع ِ خود را ببیند، "

اگر از بالا به وضع و مسیر ِ حرکت ِ خود نگاه کند، میبیند که سال هاست که در حال ِ دور زدن است

و از نقطه ای که آغاز کرده ذره ای دور نشده است ...

« استاد پناهیان »

 

 

 

+ من کـــــــــجا ایســــــتاده ام؟؟؟؟؟!!!!!!! /:

++  به کجا می روم آخـــر ننمایی وطنم ؟!!

مـ ـ ـادرﮯ زیـنــبـﮯ

پنجشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۱۲:۰۰ ق.ظ

 به بهانه پخش مستند ثریا و اتفاقات اخیر هسته ای ...

 

 

آزادی من به عنوان یک دختر ایرانی مسلمان شیعه وقتی که رنگ لاک ناخنهایم با رنگ لباسم ست نباشه از بین نمی رود
آزادی من با رنگ جیغ شلوارم یا میزان تنگی ساپورتم سنجیده نمیشود.
من به آزادی دخترکانی که رنگ بلوندموهایشان از زیر شال بر باد رفته شان خودنمایی می کند حتی غبطه هم نمیخورم.


من هیچ حصاری را دور خودم باپوشیدن چادر احساس نمیکنم.

آزادی من با ارزشتر از این حرفهاست که در لبخند پسرک غریبه با لباس صورتی رنگ و یا نگاه هوس باز جوانکی بلهوس محدود شود و معنا پیدا کند.
آزادی من از سایزپاشنه کفش آن زن روبه رویی و صدای ضرب آهنگش بلندتر است.
آزادی من در گرمای تابستان دود نمیشود برود به هوا .
چادر ، آزادی مرا از حصار زمین به سرزمینهای لایتناهی آسمانی گسترش میدهد .
چادر به من اجازه ی پرواز از زیر نقاب نگاه نامحرمان تا بی نهایت را میدهد

 


آنان که میگویند چادر محدود میکند،آزادیم را صلب میکند ، بدانند آزادی من با چادر ازبین نمیرود...


آزادی من به عنوان یک ایرانی وقتی لگدمال میشود که

میـ«از»ــز بــ «بهشت »ــانــﮯ

چهارشنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۸:۲۶ ب.ظ

 

کتاب را که می گشایی گویی دری از بهشت به رویت گشوده می شود و انگار خود شهیدان میزبانتانند.

 

کتاب را که باز می کنی "ستاره های آسمان" خودنمایی می کنند و مقدمه ی زیبایش خواننده را برای رفتن به یک مهمانی آسمانی آماده می گرداند.

کتاب، روایتی است از یک شب به یادماندنی، یک شب آسمانی و شبی نورانی که رهبر انقلاب به دیدار پنج خانواده شهید در محله ابوذر احمدآباد مشهد می روند.

در این کتاب ما نیز، همراه رهبر انقلاب از یک منزل به منزل دیگر می رویم و با شهیدانی که پر از کرامت اند و شاید کمتر نامشان را شنیده باشیم، آشنا می شویم...

و ننه غلام را می شناسیم که از کودکی رهبر را میشناخت و در عروسی رهبر اسفند کرده بود. 

 

در لابه لای سطر های این کتاب، حتی لحظه ای به من این حس دست نداد که

 

ما را اگرچه بازی دنیا خراب کرد

اما به لطف روضه ارباب بهتریم

...

 

 

 

 

 

  • سیب سرخ

تشنه ی بــاران علی (ع)

شنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۳، ۰۷:۰۱ ق.ظ

من کویرم لب من تشنه ی باران علی ست

این لب تشنه ی پر شور، غزلخوان علی ست

این که گسترده تر از وسعت آفاق شده است

به یقین سفره ی گسترده ی دامان علی ست

منّت نان و نمک نیست سر سفره ی او

پس خوشا آن که در این دنیا مهمان علی ست

 

 

آتش اشکی اگر در غزلم شعله ور است

بی گمان قطره ای از درد فراوان علی ست

لحظه ای پرتو حسنش ز تجلی دم زد

که جهان، آینه در آینه حیران علی ست

کعبه یکبار دهان را به سخن وا کرده است

تا بدانیم کلید در این خانه علی ست

از دم صبح ازل نام علی را می خواند

دل که تا شام ابد دست به دامان علی ست

+  شب عروج معنوی

++ امام علی علیه السلام و نهج البلاغه در ترازوی قضاوت دیگران

دیوانگان غیر ارادی ات هستیمـ آقا جان...

سه شنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۳، ۰۸:۳۲ ق.ظ

بال کسی به اوج هوایت نمی رسد

حتی ملک به گرد دعایت نمی رسد

دسـتان آسمان به بلنـدای آسمان

بر خاک ریشه های عبایت نمی رسد

آقا بدون نور تو حتی فرشته هم

گمراه می شود ؛ به هـدایت نمی رسد

تو چهارمین علی سریر ولایتی

درک زمین به فهم ولایت نمی رسد

فخر گدایی سر کویت همین بس است

صد پادشاه هم به گدایت نمی رسد

 

ما را غلام حضرت هادی نوشته اند

دیوانگان غیر ارادی نوشته اند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آنه...

سه شنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۲، ۰۵:۲۴ ب.ظ

" آنه "تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت؟

وقتی روشنی چشمهایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود

بامن بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت

از تنهایی معصومانه ی دستهایت

آیا می دانی که در هجوم درد ها و غم هایت

و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت

حقیقت زلالی دریاچه ی نقره ای نهفته بود

" آنه" اکنون آمده ام تا دست هایت را

به پنجه ی طلایی خورشید دوستی بسپاری

در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی

و اینک " آنه" شکفتن و سبز شدن در انتظار توست... در انتظار توست

...زیارت عاشورا تا عاشـــورا...

جمعه, ۱۲ مهر ۱۳۹۲، ۱۰:۰۲ ق.ظ

 بسم رب الحســـین

 

 

سلام علی الباکین علی الحســین

23 آبانماه روز پنجشنبه روزیست که دیگر دل مهربان و عزتمند حضرت زینب سلام الله علیها بیش از بیش داغدار شدن را تجربه کرده؛ روز عاشورا
ان شاءالله ختم زیارت عاشورا درست از روز 13 مهر ماه بمدت چهل روز برگزار خواهد شد
هر روز یکبار
از همه شما شیفتگان و دوستداران ولایت و امامت دعوت میشود تا در این محفل حسینی حضور بهم رسانند
هر حاجتی که دارید الهی بحق خون عزتمند و شریف حضرت امام حسین علیه السلام و همه یار و انصارشان برآورده بخیر شود

یا علی

 

مثل نماز اول وقـــت...

جمعه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۲، ۰۷:۴۷ ق.ظ
«اینکه من‌ ‌اولِ وقت را برای رأی دادن انتخاب می‌کنم، به خاطر این است که کار درست و نیک را باید هر چه زودتر انجام بدهیم؛ مثل ‌عبادات، مثل‌ ‌نمازِ‌ ‌اولِ وقت.»
 ۱۳۸۵/۰۹/۲۴




هر زمان مبارزه شکلی پیدا می کند

و در تمامی شکلهایش ما حاضریم

تو باز هم ناامید می شوی

ما انقلابمان را خائن نمی شویم

 

سکوت

دوشنبه, ۲ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۰۵:۰۳ ب.ظ

 

 عالم باشی یا جاهل، خاموشی را برگزین تا بردبار به شمار آیی. زیرا خاموشی نزد دانایان زینت و در پیش نادانان پوشش است.

امام صادق علیه السلام

 

 

ایستاده بود پشت همین...

شنبه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۲، ۰۲:۱۲ ب.ظ

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و

در را روی پیامبری باز کرده بود که هر صبح، پیش از مسجد می‌آمد که بگوید: «پدرت به فدایت دخترم».

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و

در را روی پیامبری باز کرده بود که هر غروب می‌آمد بگوید: «شادی دلم»، «پاره تنم».

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار،

یعنی آیا در را روی جبرئیل، خودش باز کرده بود؟

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و

همان گلیم زیر پایش را بخشیده بود.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و

گردنبند یادگاری را کف دست‌هایش دراز کرده بود به سمت فقیری که از این همه سخاوت گریه می‌کرد.

 

 

 

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و

در را روی چشم‌های خیس علی باز کرده بود، روی مردی که جانش و برادرش پیامبر(ص) را از دست داده بود.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و

شنیده بود همسایه‌ها بلند، طوری که بشنود، می‌گویند: علی؛ او را ببر جایی دور از شهر، گریه‌هایش نمی‌گذارد شب بخوابیم.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و

به بلال که ساکت و محزون، آن پشت ایستاده بود، گفت «دوباره اذان بگو، من دلتنگم».

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و

در را روی علی باز کرده بود که می‌آمد تا برای سال‌های طولانی خانه‌نشین باشد.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و

گفته بود «نمی‌گذارم ببریدش».

ایستاده بود درست پشت همین در، تکیه داده بود درست بر همین دیوار که...

+کتاب «خدا خانه دارد» - فاطمه شهیدی

 

 

 

فرشـــــــــــــ خنده ی ـــــــــته ها

پنجشنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۱، ۱۱:۵۹ ق.ظ
 

رسول خدا (ص) از حضرت جبرئیل (ع) سوال نمود که آیا فرشتگان خنده و گریه دارند؟

جبرئیل فرمود: بله. (یکی از آنجاهایی که فرشتگان می‌خندند) زمانی است که زن بی‌حجابی و بدحجابی می‌میرد، و بستگان او را در قبر می‌گذارند و روی آن زن را با خشت و خاک می‌پوشانند تا بدنش دیده نشود.

فرشتگان می‌خندند و می‌گویند: تا وقتی که جوان بود وبا دیدنش هر کسی را تحریک می‌کرد و به گناه می‌انداخت (پدر و برادر و شوهرش و.. از خود غیرت نشان ندادند) و او را نپوشاندند،

ولی اکنون که مرده و همه از دیدنش نفرت دارند او را می‌پوشانند.

 

منبع : مواعظ العددیه ، ص ۹۰ ، فوائد الرضویه : ص ۵۶۳ . از مرحوم شیخ عباس قمی

 

 

 

اللهم...

سه شنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۱، ۰۱:۳۹ ب.ظ
 
 
 

«اللهم ذلل نفسی فی نفسی
اللهم اجعل غنای فی نفسی...»

«خدایا مرا پیش خودم خوار کن
خدایا غنی بودن نفس به من عطا کن...»


+قال رسول الله:من کان‏ لله‏ کان الله له هر کس که از برای خدا باشد(بندگی خدا را کند)، خداوند برای اوست...
(بحارالانوار،علامه مجلسی،ج79،ص784)

 

مولا ؛ اگر آمدی و عاشقتـــــ نبود...

چهارشنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۱، ۰۱:۵۷ ب.ظ

و بشــر الصــابـریـن ...

الـذیـــن اذا مصــیـبـتـهــم مصـیـبـــه قالــو

انــا لـلــــه وانــا الـیـــه الـراجعــونــــ....

 


 

 

 چهل روز است که دیگر صدایتان در گوشهایمان طنین انداز نمی شود ...دلمان سخت برای آن لبخندهای زیبایتان و دعاهای زیر لبتان  تنگ شده است...حال دیگر عهد صبح ها جویای شمایندو یاس های حیاط خانه تان در انتظار گرمای دستان نوازشگر شما...

روزهای جمعه مان همه اش پر است از دلتنگی...دلتنگی صاحب عهدهایمان(امام زمان)از طرفی،نبود باباحاجی از طرفی و امسال هم نبود شما این داغ ها را دوچندان کرد...
فدای آن موهای سپید و برف گونه تان...خیلی دلم میخواهد تا دوباره چون قدیم ها با شانه ای نوازششگر موهایتان باشم و شما تنهابه من لبخند بزنید...
چه کنم که به هر طرف می نگرم صدایتان،دعاهایتان،بدرقه های صبحتان...همه و همه را به یاد می آورم و بغضی سنگین گلویم را می فشرد...
دلم لک زده است برای آن دلسوزی های مادرانه تان که همیشه تکرار می کردید و از گفتنشان خسته نمی شدید...
چقدر با صفا بود ماه رمضان و محرم امسال،هیچگاه یلدای امسال و لبخندهای از ته دلتان را از یاد نخواهم برد

این یکسال و نیم نبود باباحاجی را چه خوب برایمان بزرگی کردید و سایه سرمان بودید...چقدر شبهای با شما بودن دلنشین بود و با صفا...

یکسال و نیم پیش،شب شهادت بانو فاطمه زهرا باباحاجی عزیز ما را ترک گفتند و شما نیز لیلی وار،چون زینب کبری،نبود مجنونتان،حسینتان را تنها یکسال و نیم توانستید تحمل کنید و چه زود ما را ترک گفتید،آن هم در ایام شهادت امام حسن عسگری(ع) و بعد از دوماه عزاداری و سینه زنی برای حسین فاطمه و پذیرای گریه کنانش بودن...آن هم درحالیکه با پخش شدن صدای اذان ظهر پنج شنبه به آغوش خاک سپرده شدید...
کنیز فاطمه بودن برای شما و غلام علی بودن برای باباحاجی اینگونه رفتن را می طلبد دیگر...
حال نیز چهل روز نبودتان را با شهادت حضرت معصومه به سوگ می نشینیم

جای خالی تان همیشه و همه جا به چشم می خورد...
مادربزرگ عزیزتر از جان و مهربانم
هنوز هم رفتن و نبودتان برایم سخت و باور نکردنی است...شما که ما را فراموش نکرده اید،نه؟؟؟

گرچه چهل روز گذشت از سفرت،ای گل ما            آتش داغ تو خاموش نشد، در دل ما
گرچه چهل روز تو خاموشی و از ما دوری               روشنی نیست دگر در دل و در محفل ما


مضاف نوشت:
چه خوش بخت بود مردی که خوشوفت بود...در شب شهادت حضرت معصومه (س)دار فانی را وداع گفت...

شادی روح آیت الله خوشوقت و دو بزرگ ما فاتحه و صلواتی...

ریز نوشت:
ادامه مطلب درد دلی است برای مادربزرگ و پدربزرگ مهربانم...
 
یا علی مدد

 

 

دولـت عــشق

سه شنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۱، ۰۱:۴۹ ب.ظ
 

گفت:فقیرم.

گفتند:نیستی.

گفت:فقیرم!باور کنید.

گفتند:نه!نیستی.

گفت:شما از حال و روز من خبر ندارید.

و حال و روزش را تعریف کرد.گفت که چقدر دستهایش خالی است و چه سختی هایی شب و روز می کشد. ولی امام هنوز فقط نگاهش می کردند.

گفت:به خدا قسم که چیزی ندارم.

گفتند:صد دینار اگر به تو بدهم حاضری بروی و همه جا بگویی که از ما متنفری؟از ما فرزندان محمـد(ص)

گفت:نه!به خدا قسم نه.

- "هزار دینار؟"

- نه!به خدا قسم نه.

- "دهها هزار ؟"

- نه ! باز دوستتان خواهم داشت.

- گفتند: چطوری می گویی فقیری وقتی چیزی داری که به این قیمت گزاف هم نمی فروشی؟

" چطور می گویی فقیری وقتی کالای عشق به ما در دارایی تو هست؟"

+ترجمه آزاد از امالی،ج7،ص147:روایت مردی که به خدمت امام صادق(ع) رسید.


                                                             ****

پ.ن1: ماندگاری عزیز، برنده شدن وبلاگتان(دردانه خلقت)را در کنگره ملی پیامبر اعظم تبریک می گویم.رسول الله و امیرالمومنین حافظ و پشتیبانتان باشند...انشاءالله.

پ.ن2: در باب اتفاقات اخیر نمی دانم چه بگویم...به قول عزیزی که استاد ماست،تماز امام زمان(عج)این روزها فراموش نشود...زیاد بخوانید خواهشا...(+)

پ.ن3 :به  اینجا و  اینجا  برید و ببینید و خودتان قضاوت کنید...!!

یا علی مدد...